X
تبلیغات
♫♫ پــــــــرســـــــــه ♫♫

♫♫ پــــــــرســـــــــه ♫♫

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب/در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

سوال های بی جواب!!!

امروز برای سومین بار جرئت کردم به عکست نگاه کنم!

نگاهی که سرشار از سوال های بی جواب بود!

سوال هایی که خودم هم نمیدانم چیست!

اما میدانم ذهنم را مشغول کرده!

این بهم ریختگی دوست داشتنی است نمیفهمی که چقدر دوستش دارم!

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام مهر 1389 ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط خانومی


بودنت مبارک همدم روزهای بی کسی ام!

 

شاید روزی که دیدمت هیچ وقت حس نکردم اینقدر میتونی واسم عزیز بشی...

فک نمیکردم اینقدر دوستای خوب و هم صحبت های خوبی رو بهم بدی...

شاید اگر نبودی هرگز نمیتونستم حرفی که نمیتونستم بهش بگمو ...

بودنت مبارک ...

چقدر مظلومانه تولدت را جشن میگیرم...

بدون سیمین...بدون حنانه.بدون زهره.بدون ایلیکا.بدون فاطی...

در طول بودن تو خیلی اتفاق ها افتاد...

سیمین هم صحبت تنهاییش را پیدا کرد

 و دفترچه خاطرات اینترنتیش با تمام دوستانش را یکجا رها کرد!

زهره که این روها اینقدر سرگرم دانشگاه شده

 و به بهانه خرابی کامی اش دیگر تحویل نمیگیرد ...

دیگر لینک(زی زی جون عشق منه)کمتر باز میشه!!!

ایلیکا هم اینقدر درگیر مدرسه و دوستان جدیدش شده

 که کمتر با تک زنگ و اس ام اس حالی از من میپرسد!!!

فاطی هم که فانتزی آبادش خودش یک قرن است مترکه شده!!

حنانه هم این روز ها درگیر ((خصوصی اش)) شده او همیشه درگیر خصوصی اش بوده!!!

ببین تنها من ماندمو تو ...

از این ۶ نفر که که با تو میشود ۷ نفر فقط منو تو مانده ایم!!!

تولدت مبارک وب عزیزم!!!!

 

 

ای تنها دلیل رد کردن هر دلیل

 و ای تنها بهانه ی آوردن هر بهانه

دیوانه ی مهربانی تؤام….

ای بهترین چه خوب شد که به دنیا آمدی

 و چه خوبتر شد که دنیای من شدی

پس برای من بمان و بدان که تو تنها بهانه برای بودنی

 


پیشنهاد وبگردی:

sedaye sok0t وبلاگ شیمای عزیزم.

شیمای عزیزم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط خانومی


روزت مبارک...

روزت مبارک ...

روز بودنت در اوج نبودن....مبارک...

.....

....

...

..

.

 

 

 





ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389 ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط خانومی |


خودم هم نمیدانم چرا...!!!

 

چقدر خوب است که این روزها هستی...

هرچه میگذرد بیشتر میفهمم که قدر دوستت دارم و بی تو چقدر زندگیم سرد و بی روح میشود...

شاید اولین چیزهایی هاییست که جرئت اعترافش را پیدا میکنم...

اعتراف حرف هایی که در اوج شیرینی تلخ اند...

میترسم از نبودن. میترسم از بودن...

دیگر از آن کله شقی و بی پروا بودن چیزی در چهره ام موج نمیزند بیشتر اضطراب و دلهره ایست...

از چه و از کجا نمیدانم...

دلم برای غرور بی همتای خودم تنگ شده...

غروری که همه حسرتش را میخوردند  و حال خودم جزیی از آن همه ام!!!!

از ثبت این مطلب میترسم از خلوتی که خیلی ها درونش سرک میکشند...

خیلی ها که خوب میشناسیشان...

چقدر به اینگونه فکر کردن ها که میرسم به خودم میخندم...

زمانی هم که بچه گانه فکر میکنم به خودم میخندم...

چقدر زندگیم در اوج کسل آوری و سردرگمی خنده دار شده...

من که دیگر پس دلیل های تو و حرفهایت بر نمیایم...

هنوز هم نمیدانم که هستی و چه هستی اما هرچه هستی اولین کسی هستنی که...

 اعتراف میکنم در مقابلت کم آورده ام...

در مقابل حرف ها و دلیل هایت

در مقابل حرف هایی که عمری خود زده بودم

 و میخواستم ثابتش کنم...حال خودم میخواهم انکارش کنم...

خودمم هم نمیدانم چرا...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389 ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط خانومی |